
زندگي همچون کلافي پيچ در پيچ است که اولش پيچ است
وآخرش هيچ است...

پرسید : به خاطر کی زنده هستی؟ با اینکه دوست داشتم با تمام
وجود داد بزنم به خاطر تو... گفتم به خاطر هیچ کس پرسید :
پس به خاطر چی زنده هستی؟ با اینکه دلم می خواست داد بزنم
به خاطر دل تو... گفتم بخاطر هیچ چیز پرسیدم :
تو بخاطر چی زنده هستی؟ در حالیکه اشک توی چشماش جمع
شده بود گفت:بخاطر کسی که بخاطر هیچ چیز زندست

هميشه به من مي گفت زندگي وحشتناک است ولي يادش
رفته بود که به من مي گفت تو زندگي من هستي روزي
از روزها از او پرسيدم به چه اندازه مرا دوست داري گفت
به اندازه خورشيد در اسمان نگاهي به اسمان انداختم ديدم
که هوا باراني بود و خورشيدي در اسمان معلوم نبود شبي
از شبها از او پرسيدم به چه اندازه مرا دوست داري گفت
به اندازه ستاره هاي اسمان نگاهي به اسمان انداختم ديدم
که هوا ابري بود وستاره اي در اسمان نبود خواستم براي از
دست دادنش قطره اي اشک بريزم ولي حيف تمام اشکهايم
را براي بدست اوردنش از دست داده بودم

سرکلاس دو خط سياه موازي روي تخته کشيد!!
خط اولي به دومي گفت ما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم ..!!
دومي قلبش تپيد و لرزان گفت : بهترين زندگي!!!
در همان زمان معلم بلند فرياد زد : " دو خط موازي هيچگاه به هم
نمي رسند" و بچه ها هم تکرار کردند: ....دو خط موازي
هيچگاه به هم نمي رسند مگر آنکه يکي از آن دو براي
رسيدن به ديگري خود را بشکند !!
درشهرعشق قدم ميزدم گذرم افتادبه قبرستان عاشقان
خيلي تعجب کردم تاچشم کارمي کردقبربودپيش خودم گفتم
يعني اين قدرقلب شکسته وجودداره؟يکدفعه متوجه قلبي شدم
که تازه خاک شده بودجلورفتم برگهاي روي قبرراکنارزدم
که براش دعاکنم واي چي ميديدم باورم نميشه اون قلبه
همون کسيه که چندساله پيش دله منو شکسته بود